چشمان پدر باغ
پدر مهربان بود او مردی خوش اخلاق و بی ریا بود باغ پدر هم زیبا بود هم محصول گیلاس خوبی داشت وقتی بهار می آمد شکوفه های بهاری درختان گیلاس چنان می نمودند که گویی عروسی همه دختران شهر را یکجا گرفته اند من پسری هفت ساله بودم آنروز پدر مرا صدا کرد و گفت پسر عزیزم آماده شو تا به باغ برویم طبق عادت همیشگی با خوشحالی بسیار زیاد آماده شدم و به پدر گفتم پدر جان برویم سوار ماشین که شدیم پدر مثل همیشه ضبط ماشین را روشن کرد و شجریان شروع به خواندن آواز کرد پدر معمولا شجریان می شنیدند و خیلی هم دوست داشتند از پیچ و تاب جاده کوهستانی که می گذشتیم تا به به باغ برسیم در مسیر مشاهده باغ های پر شکوفه خیلی لذت بخش بود با خودم در عالم رویا فکر می کردم شکوفه ها قصد گفتن چیزی را به من دارند و ای کاش من می فهمیدم آنها چه می گویند ولی افسوس که گوش هایم کر بود من و پدر به باغ رسیدیم و پدر که از منزل لباس کار به تن کرده بود بیل را برداشت و به من گفت مواظب خودت باش تا من کمی در باغ کار کنم
پدر نمی دانست که اتفاقا او باید مواظب خودش باشد و من هم که از آن اتفاق شوم بی خبر بودم گفتم چشم پدر مواظب هستم نگران نباش کمی جلو رفتیم در یک لحظه زیر پای پدر خالی شد و پدر تا کمر در آنجا که فرو نشست کرده بود فرو رفت و به من نگاه می کرد و می گفت نترس پسرم من هنوز نترسیده بودم و با خود می گفتم پدر به آسانی از گودال بیرون می آید ولی خیلی سریع پدر که قد کوتاهی داشت در میان گودال ناپدید شد و من هم اصلا نمی دانستم باید چکار کنم و دیگر آنقدر دیر شده بود که فقط مجال برگزاری مراسم عذا را داشتیم .
خبرگزاری دلستانه در شبکه های اجتماعی:
تمامی حقوق مادی و معنی این سایت متعلق به دلستانه است و استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است. خبرگزاری دلستانه