چشمه کنار
عیسی حتی نفس نمیکشید تا حیوانات متوجه او نشوند. در یک لحظه عیسی روباه را دید. عیسی اسلحه را بهسوی روباه نشانه گرفت. عیسی تردید داشت و دودل بود برای چکاندن ماشه؛ میان کشتن و زنده گذاشتن. عیسی با احساس بدی که از تردید میآمد، شلیک کرد. گلوله به گردن روباه خورد و خون سرازیر شد. عیسی بهسمت روباه رفت و روباه را از پاهایش گرفت و روی دوشش انداخت وبا دستان قرمز شده از خون روباه بهسمت کلبه میرفت . در یک آن، عیسی دید که دنیا روی دوشش است. «من روباه را روی دوشم انداختم، نه دخترم.» عیسی وحشتزده و درحالی که عرق کرده بود، جیغ زد و از خواب بیدار شد.
مریم وقتی وحشت عیسی را دید، گفت: «مرد، خوابهای پریشان تو تمامی ندارد؟»
عیسی یک لیوان آب را یک نفس خورد و از اینکه ، واقعیت نداشت، خوشحال بود و به مریم گفت: «خواب وحشتناکی بود، مریم. طاقت شنیدن این خواب پریشان را نداری و من برایت تعریف نمیکنم. ولی واقعاً لعنت بر اینکه من شکارچی هستم، زن.»
مریم با چشمانی که میخواست از حدقه دربیاید، دستش را به چانهاش گرفت و گفت: «وای خدا، مرگت نده! یعنی به من هم نمیتوانی بگویی چه خوابی دیدی؟ صد بار بهت میگویم دستهایت را در چشمهی کنار کلبه بشوی و توبه کن. خوب، حتماً باید بهم بگویی چه خوابی دیدی، هان؟»من به خواب هایت عادت دارم خواب های بد.
عیسی چشمانش را ریز کرد و به مریم نگاه انداخت و محکم زد به پیشانیاش.
مریم زد به پشت دستش و گفت: «مرد، مگه دیوانه شدی؟ چرا خودت را میزنی؟ هر کاری کنی، باید خوابت را تعریف کنی، ولت نمیکنم.»
عیسی هم دستانش را در هم فرو برد و گفت: «زن، چون میدانم تا بهت نگم دست از سرم برنمیداری، برایت تعریف میکنم. ولی بعدش اگر وحشت کردی، هیچی نگو، چون حوصله ندارم و عصبانی میشوم، هان.»
مریم گفت: «باشه، ساکت میشوم. بگو.»
عیسی هم خواب را برایش تعریف کرد:
مریم وحشتزده و درحالی که دستانش را روی سرش گذاشته بود، گفت: «بدبخت مان کردی، مرد! دیدی چه به سر دنیا آوردی؟ حلالت نمیکنم اگر شکار را کنار نگذاری. اینها همه نشانه است. چرا نمیفهمی؟ چرا به شکار شک نمیکنی؟ صد در صد باید توبه کنی.»
عیسی نشست و سرش را روی زانوهایش گذاشت و گفت: «میفهمم، به خدا قسم میفهمم. این خواب نشانه است. ولی تو میدانی که پدر و پدرِبزرگ من شکارچی بودند. چطور من بروم جنگلبان بشوم؟»
مریم: «اینها همه چرت و پرت است. چه حرفهایی میزنی؟ خدا هردویشان را بیامرزد، ولی من میگویم تو نباید ادامه بدهی.»
عیسی گفت: «وقتی میبینم پدرم از گرسنگی مرد، من هم میترسم. بعد از مرگ پدرم، همین شکار ما را زنده نگه داشته. آخه پول این زندگی را از همین تفنگ درمیآورم. هرچند که از پول شکار هم حالم به هم میخورد. ولی نمیدانم چرا نمیتوانم توبه کنم. بگذار به حال خودم باشم و در این شک وتردید بمیرم.»
عیسی با خودش صحبت میکرد. چه خوابی نحسی بود! به تفنگش نگاه کرد. شک و تردید به درون مغزش نفوذ کرده بود. چند قدم در جنگل راه رفت و محکم به زمین خورد؛ تا حالا اینطوری به زمین نخورده بود. یاد پدر افتاد. تا زنده بود به شکار شک نکرد و حتی دم مرگ به عیسی گفت: «خوشحالم که شکارچی شدی» و چشمانش را بست.چطوری پدر بدون هیچ احساس گناهی شکار می کرد ؟
یاد پدر دوباره خون را به پاهایش تزریق کرد و با قدرت به دنبال شکار میگشت. یک خرگوش فربه! نشانهاش گرفت. قصد داشت شلیک کند؛ برای اولین بار شک کرد، دودل بود که شلیک کند یا نه.برای عیسی عجیب بود که احساس گناه میکرد .
ولی پدر میگفت: «عیسی، هرگز شک نکن، تو باید شکار کنی.» شلیک گلوله و به زمین افتادن خرگوش. عیسی خرگوش را از پاهایش گرفت و دستانش باز به خون آلوده شد.
وارد کلبه شد: «بیا، مریم، حیوان را بار بگذار. من هم میروم روستا ببینم آقا سعید در قهوهخانه به من چه کاری دارد. فعلاً خداحافظ.»
مریم گفت: «خب، این حیوان را نه من لب میزنم، نه دنیا. همهاش خوراک خودت هست که با اشتها میخوری.»
عیسی گفت: «گفتم ولم کن، زن» و رفت.
نزدیک ظهر بود و وقت آمدن دنیا از مدرسه. مریم آثار خرگوش شکارشده را تمیز کرد و فقط قابلمه در حال پختن خرگوش بود و بوی خوبی هم در داخل کلبه پیچیده بود.
دنیا وارد کلبه شد و گفت: «چه بوی خوبی میآید. مامان، چی درست کردی؟»
مریم گفت: «برای تو شیربرنج با شیرهی انگور که خیلی دوست داری، درست کردم. این هم آبگوشت است که برای بابات بار گذاشتم.»
دنیا گفت: «آخ جون، شیربرنج! دستت درد نکنه، مامان جون.»
دنیا پرسید: «تو قابلمه چی درست کردی؟»
مریم سریع رفت و دنیا را بغل کرد و گفت:خرگوشی که شکار کرده ولی دلم نمیخواهد تو گریه کنی دخترم «تو دلت پاکه، برای پدرت دعا کن. ضمناً بابات رفته قهوهخانه پیش بابای نیلوفر. شاید امروز فرجی بشه و بابات قبول کنه بره جنگلبانی.»
دنیا که اشکهایش را مریم با کنار روسریاش پاک میکرد، گفت: «مامان، یعنی میشه امروز بابا عیسی خوشخبر بیاد خونه؟»
غروب داشت چهرهی جنگل را نارنجی میکرد که عیسی پا به حیاط کلبه گذاشت. درِ چوبی را آهسته باز کرد، انگار نه انگار که خانهی خودش است. وارد شد، بدون اینکه سلامی بکند،. کفشهای گلیاش را در آورد و لای در گذاشت. بعد رفت ، نشست و به پشتی تکیه داد. نگاهش خیره بود به نقطهای میان دیوار و سقف؛ جایی که هیچچیز نبود.
دنیا داشت مشق مینوشت. قلم را روی دفتر نگه داشت و نگاهی به پدر انداخت. مریم پشت چرخخیاطی بود، اما سوزن را مکث کرد و گوشهچشمی به عیسی انداخت.
مریم چند لحظه صبر کرد. بعد بیآنکه سرش را بلند کند، گفت:
«چه خبر، آقا عیسی؟ تو قهوهخانه چی شد؟»
عیسی جواب نداد. فقط با انگشتهایش بازی میکرد .
مریم باز هم صبر کرد. کمی که گذشت، دوباره پرسید:
«چی شد عیسی؟ مگه قرار نبود بری پیش آقا سعید؟»
باز هم سکوت. این بار عیسی بهسختی آبِ دهانش را قورت داد، طوری که صدایش آمد. اما حرف نزد.
مریم چرخخیاطی را رها کرد و بلند شد. آمد جلوی عیسی ایستاد و دستی به شانهاش زد:
«مرد، خوابزده شدی؟ خوابی یا بیداری؟ بگو چی شد ؟»
عیسی پلک زد. انگار که از زیر آب دارد بیرون میآید. نگاهش را از آن نقطهی خالی گرفت. لبهایش را تر کرد و آرام گفت:
«آهان... چی گفتی؟.»
مریم با چشمانی که میخواست از حدقه درآید، دستش را به کمر زد:
«میگم تو قهوهخانه چی شد؟ آقا سعید چی گفت؟»عیسی و نفس عمیق. دستش را روی پیشانیاش کشید دستش پر عرق شد و گفت:«آقا سعید... حرفهای زیادی زد. اولش حرفهای عادی بود؛ از آبوهوا، از قیمت گندم، از فلانی که مریض شده. ولی وقتی خلوت شد، کشید کنارم و گفت...»
مکث کرد.
مریم گفت: «گفت چی؟ بگو دیگه، آدم رو نکش توی سکوتت!»
عیسی با نگاهی که به زمین دوخته بود، ادامه داد:
«گفت که یه گروه شکارچی غریبه اومدن تو منطقه ما . دنبال یوزپلنگن. جنگلبانی هم که خبردار شده، میخواد دستگیرشون کنه. بعد برگشت به من و گفت... عیسی، بیا جنگلبان شو. هم شغل خوبیه، هم دیگه دستگیر نمیشی، هم دخترت خوشحال میشه.»
مریم یک نفس راحت کشید و گفت:
«خب، چه عالی! یعنی خوشخبری؟ پس تو چی گفتی؟ قبول کردی؟»
عیسی سرش را تکاند. فقط سکوت کرد.
مریم گفت: «نکنه قبول نکردی؟»
عیسی گفت: «هیچی نگفتم. فقط... فقط نگاهش کردم. سعید هم که دید چیزی نمیگم، دستش رو گذاشت روی شونهم و گفت: نیلوفر من با دنیای تو فرقی ندارد، دنیا مثل دختر خودم هست یادمه بعضی وقت ها که می روم مدرسه دنبال نیلوفر وقتی دنیا من را می بینه به من میگه عمو سعید .
به حرفهام فکر کن. بعد که توبه کردی « دستات رو توی چشمهی کنار کلبه ازخون شکار بشور »
. همهی حرفهاش رفت تو مغزم. میدونم سعید آدم خوبیه. ولی این تردید...»
دستش را روی قلبش گذاشت و با صدایی لرزان ادامه داد:
«این تردید لعنتی ولم نمیکنه. از یه طرف میگم شکار رو ها کن ، از یه طرف میترسم. با چی خرج خونه رو بدم؟ چطور قبول کنم از کاری که پدرم و پدرِبزرگم عاشق آن بودند ، دست کشیدم؟»
مریم نشست کنارش. دستش را گرفت و گفت:
«عیسی... من ازت چیزی نمیخوام. فقط خودت. خودت رو نجات بده. خوابهات دارن بهت میگن راه اشتباهه. به حرف دلات گوش کن.»
عیسی همچنان عرق پیشانی اش را با دست پاک می کرد . سرش را خم کرد روی زانوهایش و گفت:
«نمیدونم... نمیدونم وقت توبهم رسیده یا نه...»
«و دوباره هیچ صدایی شنیده نمی شد. »
از پنجرهی کلبه فقط تاریکی دیده میشد. در دل تاریکی، صدای باد شدید و گاهی تکانهای شدید درختان تنومند هم به گوش میرسید. گاهی زوزهی روباه و شغال و گرگ و نغمههای بوف، فضای شب را پر حس های وهم آلود میکرد.
صبح شد و مامان مریم به دنیا گفت: «دخترم، بیا کیف مدرسهات را مرتب کردم و برایت نان و پنیر هم گذاشتم. مواظب خودت باش.»
دنیا گفت: «نگران نباش، مامان.»
دنیا با کیف مدرسهاش راهی شد و عیسی هم بهسوی جنگل رفت. دنیا پس از کمی طی مسیر، مدرسه ایستاد و به فکر فرو رفت و یاد بابا عیسی افتاد و با خودش گفت: «دیشب بابا چرا آن همه عرق می کرد نکنه مریض شده امروز نباید بابام را تنها بگذارم.» دنیا سریع بهطرف کلبه برگشت و مخفیانه و بهآهستگی کیف را پشت کلبه گذاشت و او هم بهطرف جنگل رفت.
بعد از کمی راه رفتن، دنیا بابا عیسی را اسلحهبهدست دید که دارد دنبال شکار میگردد. دنیا پشت درختان مخفی شد و آهسته و بیصدا و مخفیانه بابا عیسی را تعقیب میکرد. عیسی به همهی اطراف جنگل نگاه میکرد. گاهی اسلحه را نشانه میگرفت، ولی حیوان میتوانست فرار کند و عیسی به جستوجو ادامه میداد. کمی جلوترعیسی یک صحنهی باورنکردنی دید: روباه داشت با پروانهها بازی میکرد. آنقدر غرق بازی و جستوخیز با پروانهها بود که حواسش به اطراف نبود و این بهترین فرصت برای عیسی شکارچی بود.
عیسی پشت درخت مخفی شد، آهسته لولهی تفنگ را به تنهی درخت تکیه داد و از داخل مگسک سعی کرد روباه را کمی زیر مگسک نشانه بگیرد و نفسش را حبس کرد تا تفنگ بدون هیچ حرکتی باشد و تیر به خطا نرود و درست به گردن حیوان بخورد.احساس گناه دو باره به سراغش آمد یک شک اساسی ویک دو دلی از سر پشیمانی.بزنم یا نزنم ؟یاد خواب وحشتناک و ترسیدن ، نکند این روباه نیست دخترم دنیا نباشه یه وقت ؟
دنیا با دیدن این صحنهی وحشت کرد ، شروع به دویدن بهسمت عیسی کرد و در چند لحظه پاهای عیسی را گرفت و با اضطراب گفت: «بابا عیسی، به خاطر من نزنش، روباه منه.» و شروع به گریه کردن نمود. عیسی که غرق احساس گناه بود شوکه شد، دو زانو زد و گفت: «دنیا، دخترم، نترس، گریه نکن. بیا، این هم تفنگ، ببین، نمیزنمش.» و عیسی هم شروع به گریه کردن نمود. عیسی و دنیا هردو در آغوش هم گریه میکردند. عیسی خواب وحشت ناک را برای دنیا تعریف کرد و باز هم گریه کردند. پدر و دختر در آغوش هم ارامش را احساس می کردند .
در راه برگشت، دنیا خوشحال بود که روباه را نجات داده و عیسی خوشحال بود که در دنیای واقعی دخترش از او راضی است.و دستانش خون آلود نیست .
دنیا و عیسی به چشمهی کنار کلبه رسیدند و دنیا کمی آب خورد و عیسی شروع به شستن دستانش کرد. زمان زیادی گذشت و عیسی همچنان با وسواس دستانش را میشست. دنیا گفت: «پدر، بس است، دیگه دستانت شسته شدند.»
عیسی کمی به چشمان دنیا و به قطرات آب دستانش که می چکید نگاه کرد و گفت: «دستان من با این حرفها شسته نمیشوند. این شستن دستانم نیست، این توبه از شکار است.نمی دانم چرا هرچه میشورم خون ها پاک نمی شود. میخواهم به جنگلبانی بروم. من خیلی وقته که از شکار پشیمان بودم، ولی میترسیدم توبه کنم.»
دنیا خودش را به بغل عیسی انداخت و گفت: «بابا، دوستت دارم.» وعیسی هم گفت دنیا من هم دوستت دارم
مریم که از پنجرهی کلبه به عیسی و دنیا نگاه میکرد، از اینکه عیسی دستانش را در چشمه شست، خوشحال بود و میخندید و عیسی که خندهی مریم را دید، دستانش را که کاملاً در چشمه شسته بود، بالا آورد و بعد به آسمان نگاهی انداخت و خندید.
عیسی بهسمت جنگل نگاه کرد و روباه را دید که به آنها خیره شده است. دنیا به روباه نزدیک شد و روباه ایستاده بود. دنیا دستی به سر روباه کشید و بابا عیسی را صدا زد. وقتی عیسی نزدیک روباه شد، روباه فقط کمی دورتر رفت و بعد از کمی ایستادن، بهسمت جنگل فرار کرد و رفت. دنیا گفت: «بابا عیسی، روباه من با تو هم دوست شد.» و عیسی یک لبخند رضایت زد. در این هنگام صدای شلیک از داخل جنگل به گوش رسید و دنیا و عیسی به سرعت بهسمت صدای تیر حرکت کردند. آنجا فقط پرهای پروانهها ریخته شده بود و اثری از خون روباه نبود. دنیا گفت: «چرا پروانهها را هم شکار میکنند؟» عیسی گفت: این شکارچی های غریبه نامرد ها از من هم بی رحم تر هستند «خدارا شکر، روباه فرار کرده.» و به دنیا گفت: «باید با کمک سعید به سراغ شکارچیان غریبه برویم و روباه و حیوانات را نجات دهیم.»دیگه وقتش رسیده شاید اگه پدر هم این اتفاقات برایش پیش میآمد توبه میکرد . و با این گفته، روانهی کلبه شدند.
نویسنده: رضا عرشیان
خبرگزاری دلستانه در شبکه های اجتماعی:
تمامی حقوق مادی و معنی این سایت متعلق به دلستانه است و استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است. خبرگزاری دلستانه