من و پروانه
احساس می کردم پروانه سفید رنگ که دنبالش می دویدم خوشحال است که کسی به او توجه می کند پروانه گاهی آرام تر پرواز می کرد نکند من از دویدن دنبال او منصرف شوم وقتی نزدیک پروانه می رسیدم و پرهایش به دستانم می خورد کمی اوج می گرفت و تند تر پر می زد پرهای پروانه آنقدر درخشان بود که از میان پرهایش می توانستی سرسبزی های دشت را ببینی .دشت پر شده بود از گندم ها و جو هایی که همه آنها چشمانشان را به سمت من و پروانه دوخته بودند بعضی از گند م ها اشک می ریختند شاید هم شبنم ها بودند که وانمود می کردند اشکها هستند جو ها کمی آرام تر می رقصیدند که توجه من و پروانه به آنها جلب نشود ولی بوی باران و نم روی جوها تلاش آنها را بی اثر می کرد ابرهای خاکستری و بادهای بهاری با هم نغمه های شانه بسرهای مست دشت را گوش می دادند و من و پروانه گاهی به آسمان نگاه می کردیم و حواسمان از هم پرت می شد چه حال و هوایی داشت بها رو چه زود گذشت پروانه هم می دانست دیر شده است و من نگران تمام شدن آنروز بودم که صدایی گفت بیا دختر عزیزم باید برویم خانه مادربزرگ و قصه های سیزده بدر امسال را هم برای او تعریف کنیم .
همراهی با نویسنده 6280231529212945 بانک مسکن
خبرگزاری دلستانه در شبکه های اجتماعی:
تمامی حقوق مادی و معنی این سایت متعلق به دلستانه است و استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است. خبرگزاری دلستانه