ملا نصرالدین در کمال الملک
وقتی در نیشابور باشی دلت هوای گشت و گذار بر می دارد به خصوص اگر نیمه اول سال باشد من داشجو بودم و در نیشابور اسکان داشتم در یکی از روزهای اواخر بهار دلنشین نیشابور دلم هوای کمال الملک را کرد بنابراین به خودم گفتم پدرام بهتره امروز بری کمل الملک .
با پراید نسبتا نو خودم به نزدیکی کمال الملک رسیدم ماشین را پارک کردم و به سمت کمال الملک راه افتادم روز نسبتا شلوغی بود در این شلوغی نمایشگاه کتاب
نظرم را جلب کرد به داخل نمایشگاه کتاب رفتم و شروع به دیدن عناوین کتاب ها نمودم خوب چشمم به کتاب ملانصرالدین افتاد آدم وقتی حتی اسم ملا را می بیند یا می شنود می خندد کتاب را برداشتم و خریدم و از نمایشگاه کتاب بیرون آمدم پس از کمی پیاده روی به ورودی کمال الملک رسیدم یک اسکناس 5هزار تومانی به فروشنده بلیط دادم فروشنده گفت پول خورد ندارم لطفا هنگام خروج هزار و پانصد تومان به من بدهید من هم گفتم چشم .
چقدر زیبایی های زیادی را در کمال الملک مشاهده کردم یک فضای سبز رویایی و یک مقبره تماشایی من روی یک صندلی که نمای زیبیای عاشقانه ای را از پارک برایم فراهم می کرد نشستم و شروع به خواندن کتاب ملا کردم
مدام می خندیدم که حتی خنده های من گاهی نظر رهگذران را جلب می کرد چون آنها نمی دانستند که من چه کتابی را می خوانم زمان خیلی گذشته بود و من به فکر خروج از کمال الملک زیبا افتادم .
در یک لحظه یک فکر خام به سرم زد و با خودم گفتم چکونه از این محیط تاریخی و هنری خارج شوم که پول بلیط را ندهم و بروم به اطراف نگاه کردم در پایان قسمت جنوبی آرامگاه دیوار ی مشاهده کردم با ارتفاع زیر یک متر آنقدر کوتاه بود که آدم وسوسه می شد بجای دادن 1500 تومان پول به باجه بلیط به راحتی از آن دیوار بالا برود و خودش را به راحتی هر چه تمام تر پایین پرت کند و خلاص.
با خودم گفتم بیچاره مسِِِِِئول فروش بلیط چرا اینقدر به من اطمینان کرد آن هم با این دیوار جنوبی کوتاه و وسوسه انگیز .
به طرف دیوار رفتم تصمیم خام خودم را گرفته بودم به دیوار نزدیک شدم و به روی دیوار رفتم کار راحت تر از این را تجربه نکرده بودم در دل خوشحال و با یک احساس پیروزی به پایین ان سوی دیوار نگاه کردم که چیز ترسناکی دیدم ارتفاعدیوار بر خلاف سمت درونی آرامگاه تقریبا بالای 4 متر بود سریع منصرف شدم و تصمیم برگشت به داخل آرامگاه گرفتم و گفتم همان 1500تومان را بدهم بهتر است.
اما دیگر خیلی دیر شده بود و پای آبرو در میان بود دیر شدن را از صدای سوت نگهبان متوجه شدم بنابر این یک راه مانده بود و آنهم یک راه پر خطر که همان پریدن از دیوار بلند آرامگاه بود چشمان باز بسته شد و من پریدم وقتی چشمان بسته باز شد اولین چیزی را که دیدم کتاب ملانصرالدین بود که آنرا محکم نگه می داشتم .
خدا را شکر کردم که سرم خونی نبود و فقط پیراهنم در قسمت آرنج سوراخ شده بود و خود آرنج هم خون می آمد .
مدیون همیاری شما عزیزان هستم 6280231529212945 بانک مسکن
شماره تماس نویسنده 09353761099
خبرگزاری دلستانه در شبکه های اجتماعی:
تمامی حقوق مادی و معنی این سایت متعلق به دلستانه است و استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است. خبرگزاری دلستانه